از پنجره داشت بیرونُ تماشا می کرد. یه کبوتر اومد و نشست جلوی پنجره. یاد یه خاطره افتاد. دلش لرزید. رو کرد سمت مشهد و گفت:
السلام علیک یا ابالحسن یا علی ابن موسی الرضا (ع)
پاییز ،
فصل برگریزی و خواب آلودگی درختان
فصل خیابانهای خلوت و رهگذران عجول و فصل مرور خاطره هاست.
هر برگی که از درخت می افتد و با خش خشی موزون ، آخرین آوازش را می خواند ، برگی از خاطرات ما ورق می زند که ممکن است سالها در گوشه ی تاریک ذهن مان از یاد رفته باشد :
خاطره ی سالهای پر طراوت کودکی ، روزهای بلند تحصیل ، خاطره ی موفقیت های شیرین زندگی و فراز و فرودهای عمر...
پائیز
جلوه ی دیگری از معرفت کردگار نیز هست ، پلی ست میان تابستان و زمستان
برزخی میان زندگی و مرگ
فرصتی برای جبران و زمانی برای محاسبه...
کوله بارت بربند
شاید این چند سحر ، فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم
بشناسیم خدا را
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
و بخواهیم از آن یار
یار غایب ز نظر
یا ایها العزیز : در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد نبر
من جا مانده بسی محتاجم...
با اضطراب و دلهره اما دوان دوان
آمد دلم به دیدن تو خوب مهربان
در دست باد یک چمدان شعر و دلخوشی
از سمت تو قشنگ ترین خنده ی جهان
بعد از چقدر فاصله مثل گذشته ها
حالا رسیده است به هم باز دستمان...
وا می کنم سفره دل را برای تو
با سبزی و صداقت و با چند تکه نان
یک استکان بریز از آن چای ... وای نه...
امروز با همیم ... یکی نه ... دو استکان
از آن همیشه ها که نمی دیدمت بگو
از آن عبور تیره و تکراری زمان
دلگیر می رسد به نظر صبح چهره ام
ای اشک های چشم من دریای بیکران
تکیه می زنم به سینه تو باز خوب من
بگذار تا سبک شود اندوه آسمان
دنیای آفتابی ما را گرفته اند
این ابرهای آمده از سوی ناگهان
این ابرها که باعث دلتنگی من اند
با باد می روند از این شهر بی گمان...
چایی دوباره سرد شد و چشمهای من
غرق اند در نگاه قشنگ تو همچنان...
نام تو را می برم
آسمان سبز می شود
و از پله های آفتاب
بهار
با بنفشه و ریحان به باغ می آید...
پرده ها کنار می رود
و پلکهای پنجره
پر از نسیم و نور می شود...
پرندگان از باغ به حیاط خانه می آیند
و برای گلهای گلدان ترانه می خوانند...
مبعثش بر عاشقانش مبارک ...
هفت فرشته در یمین، هفت فرشته در یسار
پیش رو علی و جبرئیل، پشت سر سه طفل بیقرار
هفت فرشته سوگوار، ضجه میزنند عشق را
می برند روی دست خویش، آیه ی کبود و داغدار
آیه ی کدام سوره است، روی دست این فرشتگان؟
باورم نمی شود خدا، پاره ی تن محمد است؟؟؟!!!
این که روی دوش می برند، این فرشتگان سوگوار
آسمان تکیده می شود، خاک غرق گریه می شود
باد شرحه شرحه می شود... بغض کرده است ذوالفقار...
شعله شعله اشک و آه، خون می دود زچشمها
هفت فرشته در یمین، هفت فرشته در یسار...


هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
نور، نمی شود که نباشد.
آینه، نمی شود که نبیند. نشانه ی آیینه بودن، "نور" دیدن است و "نشان"دادن:
فروتنانه و صادقانه، عاشقانه و خداخواهانه، و به روشنی آب و آفتاب...
نور که نباشد، نمی توان دید:
تبیین اشیا، جز در محضر نور، امکان پذیر نیست.
نیاز به نور، نیاز حتمی همه ی موجودات روشن است.
قد کشیدن و خم شدن گیاهان به سمت و سوی نور، بیانگر روشن این نیاز نورانی ست.
خواب، در تاریکی ست... و بیداری، در نور....
و نور هستی، خداست:
الله نور السموات و الارض....
* ضمیمه: توسط محسن:
اللهم انی اسئلک . . . بنور وجهک الذی اضاء له کل شی ...
وعلی(ع) در کمیل اینگونه به ما آموخت که از این نور استمداد بجوییم و طلب روشنی کنیم...
و کمیل جان و مغز عبودیت است ...
کوچه چه تاریک و چه غمگین هوا
دل به چراغ کوچکی بسته اند... خانه ها
خانه چه خالی به نظر میرسد... یک قفس سوت و کور...
نیستی
جاده تو را برده به آن دور ِ دور
پنجره ها، بی تو چه تکراری اند
پنجره ها، بی تو چه بی منظره
سینه پر از حرف نگفته... ولی
تا که دهان بازکنی، میشود
خالی از آهنگ و صدا، حنجره
بارها
نام تو را بی صدا،
خوانده ام...
پشت همین پنجره ی سوت و کور
بیقرار
منتظرت مانده ام...
می رسی
با بغلی از گل و نور و بهار...
می رسی و
می شکفد عاقبت،
پنجره ی بسته ی این انتظار...
دیریست از خدا، از خود، از خلق دورم
با این همه در عین بی تابی صبورم
هرسوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی تاب نورم
بادا بیفتد سایه ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم، تیره رخت ِ سوگ و سورم
خط میخورد در دفتر ایام ، نامم
فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ پشتی پیر در لاکم صبورم
آخر دلم با سربلندی میگذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم...
زنده یاد "امین پور"
.
.
.
حال که ابرها
باران اشک های زلالشان را به راه بهار پیشکش می دارند
حال که خورشید
یکبار دیگر با قدرت و بی دریغ بر بام آسمان می نشیند تا گرمای مهربانش را به همه تعارف کند...
حال که همه در کارند و میهمان بهار
بیایید صمیمی ترین کلمات را در قدمش بکاریم:
"من از تامل بهار برمیگردم و احساسم با بوی شکوفه ها گره خورده است
و قاب چشم من از اشکهای حسرت، خیس...
بهار از حیطه ی تماشای صرف بیرون است
بهار فلسفه ی ساده ایست برای آنکه بدانیم:
زمین عرصه ی کوچ است و غفلت... آه غفلت..."
پیوستها:
۱. آقا محسن.... با اجازه شما قصد دارم این پستمُ شبیه شما بنویسم!
۲. اول از هر چیز بابت تاخیر چند ماهه از همه ی دوستان معذرت خواهی میکنم...
کاری بود که شروع کردم... ادامه دادم... همه ی وقتم رو گرفت... خستم کرد... ولی خستگی فایده ای نداشت... باید تمومش میکردم...
۳. سال ۸۸ رو به همتون تبریک میگم... امیدوارم منُ موقع تحویل سال دعا کرده باشید!
۴. سالی سرشار از برکات مادی و معنوی و علمی و کاری و نمره ای (!) و... براتون آرزو دارم.
۵. دعام کنید.... علی علی...
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
بازهم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
بازهم سال جدید
بازهم لاله ی عشق
خنده و بیم و امید...
لیک در این همه رنگ
لیک در این همه نور
سهم من هم این شد
که بمانم دلتنگ
و نباشم مسرور
باز تحویل سکوت
باز شمعی واژگون
باز اشکی در دو چشم
باز بغضی در گلو
باز تندیس بهار
مشت میکوبد به در
پنجره فریاد کرد:
او نیامد از سفر
باش تا سال دگر
باش تا سال دگر...
کیست که تردید کند عالمگیر شدن نام حسین (ع) را پس از این نیمروز بی مثل؟
بگذار تا زبان علی(ع) در کام زین العابدین(ع) بچرخد و طوفان کلمات در دارالعماره ی بوزینه ی شام دربگیرد، آنوقت چشمان حیرت زده ظلم خواهند دید رویش دوباره سیمرغ امامت را از خاکستر معرکه کربلا و جان گرفتن دوباره ی شمشیرهای بیقرار کاروانیان شهادت را در دستان مردان افتخار آفرین فخ...
زخمی که آن روز بر غیرت شیعه خورد و اندوهی که از آن ظهر دهم سرنوشت علویان را درنوردید و تاوان آن خون که بر نسلهای پی در پی ما ماند، شوری شد که در هلهله ی تمام نبردهای پیروزمان ماند و بغضی شد که در حنجره ی تمام شهیدان مظلوم مان شکفت.
اینک این پرچم های عزا و این کتیبه های سوگ...
اینک این سینه های شعله ور و این اشکهای بی دریغ...
اینک این خورشید سربرهنه ی هر سال کربلا...
صدایم کاش میکردی که از ماندن بپرهیزم
شبی در کربلای تو به بوی عشق برخیزم
صدایم کاش میکردی شبی تا شعله ور گردم
به رستاخیز داغ تو، بسوزم، بال و پر ریزم
صدایم کاش میکردی تو ای طوفان سرخ خون
که من با غیرت خشمت بپیوندم، بیامیزم
صدایم کاش میکردی که جان از کف بیندازم
ندارم غیر جان نقدی که در پای غمت ریزم
صدایم کاش میکردی که در حسرت نمیرم من
تو "هل من ناصرا" گویی، به لبیکی به پا خیزم
صدایم کاش میکردی، ولی نه، من عقب ماندم
دریغا ظهر عاشورا تو را من اشک می ریزم...
به همین سادگی از تو، گاهی سخته روزگارم
چه کنم دست خودم نیست، دل دیوونه ای دارم
به همین سادگی از تو، گاهی دلگیرم و غمگین
مث برگ بی پناهی، میام از شاخه ها پایین
به همین دلیل کهنه که تو چشمام یه غروره
بینمون یه دنیا حرفه، دنیایی که سوت و کوره
منو بشکن و پس از من جاده رو طی کن و رد شو
تا منم عشقُ بفهمم، نازنینم گاهی بد شو!
گاهی بد شو تا بمیرم، تو ترانه جون بگیرم
قفس صدامو بشکن، من یه گنجشک اسیرم
پر عشقم و اسارت، پر اشتیاق و طاقت
منُ پیدا کن و بشکن، یه دروغم یه حماقت
به همین سادگی از تو، گاهی دلگیرم و دورم
من یه دیوونه ی تنهام، من یه عاشق صبورم...
"استاد کاکایی"
ندیده ای که وقتی روزنامه را می خوانند آن را بالا برده و به چشم نزدیک می کنند،
چرا؟ چون خطهای آن ریز و کوچک است، ولی برای خواندن خطوط درشت آن را پایین آورده و از چشم دور می کنند...
انسان نیز وقتی که کوچکی کند او را بالا می برند و وقتی بزرگی کند او را پایین و پایین تر می کشند...
"محمدرضا رنجبر"
ای سرسبزترین موعود ،
راهی نمانده تا سرودن آخرین ترانه انتظار...
فاصله ای نیست از کلبه ی سرد انتظار تا قصر زیبای وصال...
ای کبریایی ترین سجاده ی نیاز،
نماز نیمه شبهای نیایش را، به عشق تمنای تو به قامت می ایستیم...
هر صبح کتاب خواب را به عشق روی تو می بندیم و پنجره ی چشمانمان را، رو به باغ یاد تو می گشاییم...
و فصل ِ زرد ِ رمان ِ زندگی مان را با "اللهم ارنی الطلعة الرشید" آغاز می کنیم و به شوق رویشی دوباره زیر لوای سبز تو، بذر امید بر زمین زندگی مان می افشانیم، چراکه آمدنت را باور داریم و به تقدیس همین باور است که هر جمعه دروازه های نگاهمان را به چراغ های انتظار، آذین می کنیم.
مولا جان...!
تو را به حرمت مسافران جاده انتظار...
تو را به حرمت ناله های "یا غیاث المستغیثین" از پشت پرده ی غیبت درآی و به کنعان دیده ها قدم بگذار...
گویند ضریح نگهت معجزه دارد ای کاش که من زائر چشمان تو باشم...


